خرید بک لینک

راستى راجع به پست يه شنبه ياادم اومد موضوع چي بود... اصلى گفت من شكاارچيم شكار ميكنم.. منم گفتم يه قول شاعر توهم زده شكارچيه خبر نداره كه خودش شكاااره! بعد اون گفت جوووون چه شكاره خوبييي تا باشه ازين شكارا! يعد گفتم چه خودشم تحويل ميگيره! كه بعدش گفت منظورم اينه چه شكارچيه خوبييي تا باشه ازيناااا! :)

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم بهمن ۱۳۹۵ساعت 23:50 توسط یکی |

برچسب: شكارچى, نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:07

ميخوام يكم از روابط قبلترمون بگم.. مثلا اونروز كه مريض شدم صبحش قرار بود بريم يوني . بعد اون تو حي پي پنج نفرمون همه رو تگ كرد و پرسيد كجايين الّا من!! انقد بهم برخووورد! ميخواستم عكس سِرُمم رو بفرستم تو گروه ديگه نفرستادم! استورى اينستا كردم! كه بعد تو جي پي پرسيده بود نگين چي شده؟ يعنى نه تنها همونجا يا تو خصوصي احوالمو نپرسيد كه همونجام كه پرسيد از بقيه پرسيد نه از هودم!بعدم كه جريان اون قرارشو

برچسب: نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:07

حرصم گرفت گوشيمو برداشتم با وجوديكه نت نداشتم از گيم ليو دادم.والا. خوب بدون من خوشن. اگه مزاحمم، اگه اضافيم ميرم! ٢خلاصه مهديه اومد و خواست كه زود پياده سه. گفت مث اينكه ارش گفته بوده نگين كجا رف. اينم رفع و رجوع كرده بوده كه ناراحت شدم. گفتم ميخواستم بفهمن كه ناراحتم! و اينكه مث كه امير ميخواسته با نگين بره! اشغال. و اينكه نگين ذوق كرده بوده. من خودم به شخصه چيزى نپرسيدم . خلاصه انداختمش پايين

برچسب: تمام, نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:07

ام: وارد كلاس شدم. شبنم نشسته بود و اون طرف هم يه دختره. اسمشو درست نميدونم. با خوشحالى رفتم به سمت شبنم و پيشش نشستم. مشغول خوش و بش شديم.. استاد اومد. باهامون حرف زد. با ما سه تا. گفت كى كارت داره . ميخواست پروژكتور بگيره. ما نداشتيم. اون دختر داشت. اما معطل كرد كه بره. يجور پرسيد من برم؟ مشخص بود ميخواد بندازه گردن يكى ديگه. استاد گفت نه. به من اشاره كرد گفت شما برو. كفرى شدم. دختره لوس. چقد ح

برچسب: قسمت, نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:07

كلاسمون خوب بود. به جز چند نفر نچسب. زهرا.. دختره خشكه مذهبى كه رو اعصابم ميرفت. عليرضا كه خيلى بچه بود و واقعا حوصله بچه بازياشو نداشتم. و اون سه تا. دختراى نچسب از خود راضى. نميدونم چرا يه طور عجيبين. با هيشكى حرف نميزنن و كلا ساكتن! بااز مهديه رو بدم نمياد ازش.. همون دختر مو بور چش درشت.. قدش از اوناى ديگه كوتاه تره. ارايش غليظ ميكنه و يكمى تپليه. راستش از ترم پيش حواسم بهشه. به نظرم بد نيس يكم

برچسب: قسمت, نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:07

همیشه فکر میکردم هیشکی تو زندگیش تنها نیست، اما حالا فهمیدم که اشتباه میکردم...چون دارم با تمام وجود تنهایی رو حس میکنم..........................................اینجا دفتر خاطرات منه..خاطرات تلخ و شیرینم .. فرقی نمیکنه!من حرفای خیلی خصوصیمو میبرم تو ادامه مطلب و با عرض معذرت به هیچ کس رمز نمیدم........................................................................................................

برچسب: اخرين,امتحانبتن, نویسنده: آدرین رحیمی تاريخ: دوشنبه 6 شهريور 1396 ساعت: 18:07

صفحه بندی